close
تبلیغات در اینترنت
رسانه یارگمنام | حَبیبَ الْمَجْهول |
رسانه برتر دفاع مقدس
جانبازان
رسانه برتر دفاع مقدس

روایتی از باران آتش در دهانه رهایی

 عملیات کربلای 4 هیچ‌گاه مظلومیت و شجاعت رزمندگان  را فراموش نمی­‌کند. عملیاتی که رادارهای آمریکائی به جبران قضیه مک فارلین، تمام جزئیات عملیات را به عراقی­ها داده بود. رمز عملیات یا محمد(ص) بود که ساعت 22:45 روز سوم دی­ ماه سال 65 اعلام شد. مظلومیت شهدای عملیات کربلای چهار تداعی کننده غربت و مظلومیت اباعبدالله الحسین (ع) و یاران باوفایش در روز عاشوراست.

نوشته زیر شرح شب عملیات کربلای4 به قلم حمید خراسانی از رزمندگان گردان نوح تیپ 21 امام رضا(ع) است.

غروب سه شنبه، 3 دی ماه 1365 وقت اذان و اقامه نماز شد. دل تو دل دلیرمردان اروند خروشان نبود و همه منتظر دستور حرکت بودند. آخرین نماز عشق هم اقامه شد و سرها به سجده­ های طولانی فرود آمد. ذکر توسلی و وداع عشاق بهترین ساعات شب را رقم می زد. اشک­ های جاری بر چهره ­های گلگون و طلب حلالیت و وعده ­های شفاعت در پیشگاه الهی و سید الشهدا(ع) همه را از خود بی خود کرده بود. لباس­ های رزم خاکی، جای خود رو به لباس­های مشکی رزم آبی داده و سرها در پیشگاه قرآن خم شد و راه کانال ­های پر پیچ و خم منتهی به دهانه رهایی رو پیش گرفتیم و خود را به دریای بی کران الطاف الهی سپردیم.

در طول مسیر، سکوت محضی همه جا را فرا گرفته بود و ذکر دعا و قرآن دلیر مردان، فضا را عطر آگین کرده بود. نمی­ دانم این فاصله دو یا سه کیلومتری چگونه گذشت که به یکباره باران گلوله و خمپاره و موشک از زمین و آسمان شروع به باریدن کرد. پشت خاکریز اصلی و نزدیک دهانه رهایی بودیم. دهانه ­ای که آن شب قرار بود 8 گردان غواص از آنجا وارد عمل شوند و دمار از روزگار دشمن در آورند. باران روز و شب گذشته، خاک­ های چرب داخل کانال را تبدیل به آب و گل کرده و بیشتر حجم کانال پر شده بود طوری که برای جان پناه فقط تا گردن می شد داخل کانال بروی و هنگام نشستن از بالای یقه لباس­ های غواصی، آب و گل و لای به داخل لباس­ها نفوذ می ­کرد و حجم داخل هم پر می­ شد .

لحظه به لحظه بر آتش دشمن افزوده می­ شد و تلفات ما هم داخل کانال و بیرون از آن، بیشتر و بیشتر می­ شد.

بچه های گردان یاسین که قرار بود به نوک جزیره ماهی بزنند قبل از ما وارد آب شده بودند و گروهان یک گردان خودمان(نوح) هم به فرماندهی برادرحمید دلبریان قسمتی داخل آب بودند و قسمتی هم آماده رفتن. دشمن هم محل ورودی غواص­ ها را پیدا کرده بود و 4 دستگاه چهار لول را از جزایر بوارین و ام الرصاص قفل کرده روی همون دهانه رهایی و ول کن ماجرا هم نبود. تقریباً راه رو به روی ما بسته بود و اجازه ورود نمی داد. اونهایی هم که داخل آب بودن بی پناه و در تیررس رگبار دشمن با اعتماد به نفس و قربه الی الله به سوی هدف در حرکت بودند. آسمان اروند که خورشید را پنهان دیده بود و به وسیله منورهای دشمن مثل روز روشن شده و اروند را آئینه کرده بود.

سربازان بی ادعای خمینی کبیر یکی پس از دیگری به شهادت می ­رسیدند و با جریان خروشان اروند از دیده­ ها محو شده و به دیدار معشوق نائل می­ آمدند. عده ­ای هم که به مقصد رسیده بودند، یا هنوز با دشمن در گیر نبرد بودند یا به شهادت رسیده یا اسیر شده بودند .

خدایا در این چند ساعت بر این عزیزان بی پناه و بی یاور چه گذشت فقط خودت می دانی و بس. دستور از فرماندهی رسید که نیروها در همان سنگرها جان پناه بگیرند تا بلکه مسیر باز بشود و بتوانیم وارد آب بشویم. هرکس هرجا توانست خودش را از اصابت ترکش ­ها مخفی کرد . فرمانده گروهان ما شهید قوام بود، گروهان سه از گردان نوح. بچه­ ها را به داخل سنگرها هدایت کرد. سنگر پیش روی ما بزرگتر از سنگرهای اطراف بود. من آخرین نفری بودم که در ورودی سنگر جای گرفتم. کم کم بقیه هم جمع و جور شدند. در این بین هرکدام از بچه­ ها بیرون مجروح می شد می­آوردنش داخل سنگر و بعضی از سالم­ترها بیرون می رفتند.

درخارج از سنگر، صدای داد و فریادهای شهید حسین دلخواه که اون روزها دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه تهران، بود و در این عملیات معاون گروه دسته­ ی ما بود و داشت بچه ها را هدایت می ­کرد تا صبح به گوش می­ رسید. حسین به هیچ عنوان هم جایش را به کسی نمی­ داد. جواد تنها برادرحسین هم داخل سنگر دست و پا می­ زد که برود بیرون و به برادرش کمک کند که با ممانعت بقیه دوستان روبرو شد. شجاعت و جسارت حسین بی نظیر بود و همت و تلاشش ستودنی. لحظه به لحظه بر تعداد مجروحین افزوده می­ شد و ما مجبور بودیم برایشان جا باز کنیم به اجبار به صورت چمباتمه و سپس بطور ایستاده شب را تا نزدیکی­ های صبح به همین منوال سپری کردیم. شدت خستگی باعث شده بود زیر آن آتش سنگین که قطع هم نمی ­شد ایستاده خوابمان ببرد.

آن شب اتفاقات زیادی داخل آن سنگر افتاد. تا اینکه خبر از فرماندهی رسید که نیروها به عقب منتقل شوند. با صدای حسین دلخواه بیدار شدیم و خواب آلود دنبالش راه افتادیم. حسین جلو حرکت می­ کرد و من و جواد هم دست همدیگر را گرفته بودیم و دنبالش می­ رفتیم و بقیه دوستان هم دنبال ما می ­آمدند تا رسیدیم به جاده آسفالته و در امتداد جاده در حرکت بودیم تا اینکه لحظاتی بعد در اوج نا باوری خودمان را روبروی اورژانس دیدیم. با رسیدن به اورژانس، فهمیدیم این جاده مستقیم به اروند می­ خورد و دشمن از ام الرصاص بر آن مشرف است و در عرض جاده در حالت عادی نمی ­شود حرکت کرد چه برسد که بخواهی تمام قد در امتدادش حرکت کنی. با داد زدن حسین دلخواه و اعلام خطر آتش دشمن روی جاده، همگی ریختیم توی اورژانس.

آن جا هم پر بود از مجروح و برامون جا نبود. با دستور مسئولین اورژانس مجبور به ترک آنجا شدیم و قرار بر این شد که داخل پاساژ برویم. تازه دشمن متوجه تحرکات روی جاده شده و آتش سنگینی روی جاده گرفته بود. از اورژانس آمدیم بیرون و دو نفر دو نفر از عرض جاده سینه خیز یا چهار دست و پا زیر آتش عبور کردیم. در ورودی پاساژ بچه­ ها منتظرمان بودند. یادم نیست که دم در پاساژ کدام یکی از دوستان ایستاده بود و من را صدا زد. اما یادم هست که دستم را گرفت و برد آخر پاساژ و یه کیسه خواب را باز کرد و گفت برو داخلش بخواب دو تا کیک کوچک هم گذاشت روی سینه­ام و زیپ کیسه خواب و کشید و گفت کمی استراحت کن بعد خودم بیدارت می­ کنم.

از فرط خستگی نمی ­دانم کی خوابم برد. هوا روشن شده بود که دیدم سرو کله­ اش پیدا شد و زیپ کیسه را باز کرد. آمدم بیرون و سریع همان جا تیمم کرده و نماز صبح که داشت قضا می ­شد را خوندم. باز دیدم صدایم می ­زند گفت سریع بیا که بچه ها دارن میرن خرمشهر.

تویوتای حامل بچه­ های گردان در حال حرکت بود و اندازه یک نفر روی درب عقبش جا بود. بدون اینکه لباس­ های رزم خاکی رو بردارم پریدم عقب تویوتای در حال حرکت. مه غلیظی تا دو سه متری زمین، همه فضای منطقه رو پوشانده بود. حالا دیگه هوا تقریبا روشن شده بود و هواپیماهای دشمن هم بالای سرمون در حال چرخیدن بودن ولی الحمدالله بخاطر مه غلیظ هیچ چیزی را نمی­ دیدند کمپرسی ها هم پر بود از نیروهای پیاده که داشتن به عقب منتقل می ­شدند.

به موقعیت شهید شاکری که رسیدیم، بچه­ هایی که کوله­­ هاشون را برداشته بودند لباسهایشان را عوض می کردند من هم که لباس نداشتم رفتم و از چادر تدارکات یه دست بادگیر امانت گرفتم و با چند تن از دوستان رفتیم لب اسکله. داخل چادرهای ما نیروهای پیاده مستقر شده بودند. با علی فلاحی و جواد دلخواه و شهید تقوایی رفتیم وسط نیزارها و لباسهای غواصی را عوض کردیم و کنار آب شستیم و تنی هم به آب زدیم بعد از برگشتن به موقعیت شهید شاکری، کم کم سرو کله دوستان و رفیقان پیدا شد. همه از همدیگر احوال دوستانی را که به آب زده بودند می ­پرسیدند.

آنجا بود که فهمیدیم اولین گروهی که از گروهان یک حمید دلبریان وارد آب شده بود گروه ولی الله اخروی محبی از همشهری­ های خوب فردوسی ما بوده که در ابتدای راه توسط چهار لول­ های دشمن هدف قرار گرفته و به شهادت رسیده بود . شهید هاشم بخشایش هم تخریبچی همون گروه بود که در طول مسیر به شهادت رسیده و جنازه ­اش بعد از 11 ماه پیدا شد و در گلزار شهدای فردوس در جوار قبور دوستانش شهيدان حسین و علی محمدزاده آرمید. حسین دلخواه هم در عملیات کربلای 8 سه ماه بعد به شهادت رسید و جنازه اش بعد ساله ها به وطنش بازگشت .

نظرات

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی